X
تبلیغات
رایتل
1385,03,09 ساعت 15:03

یادداشت میهمان .............................................................................. 

روانکاوی شخصیت در داستان فساد درکازابلانکا نوشته: طاهر بن جلون

 

...................................................................... بنیامین انصاری نسب

 

*ستایش آنچه از دست داده ایم یادآوری آن را شیرین میکند.*(شکسپیر)

طاهربن جلون نویسنده مراکشی در سال 1944بدنیا آمد.او در دبیرستان فرانسوی ها درس خوانده و در سال 1971از دانشگاه محمد پنجم در شهر رباط با درجه کارشناسی ارشد در رشته فلسفه فارغ التحصیل شده و به فرانسه مهاجرت میکند و یکسال بعد از دانشگاه پاریس در رشته روانپزشکی دکترامیگیرد. او که ساکن فرانسه است تمامی نوشته هایش را به زبان فرانسوی مینویسد . و تاثیرات روانشناسی و فلسفی در آثار او به خوبی دیده میشود.

داستان فساد در کازابلانکا مانند سایر داستانهای او در جامعه اسلامی مراکش اتفاق می افتد و این مسئله مارا بعنوان خواننده خارجی گاهی دچار تردید میکند طوری که بین شخصیتها وجامعه توصیفی آن هیچ تفاوتی احساس نمیکنیم.  مثل اینکه داستان را یک نویسنده ایرانی نوشته باشد و تمامی حوادث در ایران واقع بشود آنها را می پذیریم . که این موضوع تا حد زیادی مدیون ترجمه بسیار خوب محمد رضا قلیچ خانی است.

فساد در کازابلانکا داستانی است در رابطه با فساد در دستگاههای اداری و دولتی که یک کارمند سالم هم اگر خودش بخواهد سالم بماند در چنبره این سیستم فاسد خرد میشود . فساد در کازابلانکا از لحاظ عشق،شهوت ،ثروت،فقر ،قدرت ،خیانت ،پاکی ،عدالت ،دوستی ،و خیلی موارد دیگر قابل تعمق و بررسی است . که در اینجا فقط از نظر روانشناسی مورد بررسی قرار میگیرد.

داستان طاهربن جلون از زبان راوی حکایت میشود (دانای کل )و بعد از معرفی شخصیتهای اصلی داستان به زبان اول شخص تغییر میکند و برای شناخت بیشتر شخصیتها ی داستان از طریق مراد یعنی شخصیت اول داستان آشنا میشویم. تمامی اسامی اشخاص بادقت انتخاب شده اند و با خصوصیات آنها همخوانی دارد مراد:مقصود،سرمنزل،هدفش رسیدن به پول و زندگی عالی است.حلیمه:ملایم ،منعطف در کلیه موارد زندگی اعم از مثبت و منفی .ناجیه :نجات دهنده ،تنها کسی که به مراد کمک می کند. حاج حمید : آدمی متظاهر که در جامعه امروز علاوه بر حجاج به افراد متظاهرنیز این لقب داده میشود و مورد ستایش همگان است.

مرادکارمند متاهل و دارای دو فرزند است . ما از همان ابتدا با وضع زندگی او که دارای حقوق بخور و نمیر است روبه رو میشویم . این مهندس مراد لیسانس اقتصاد است وشباهتهایی با نویسنده داردکه در جای جای داستان از طریق اوحرفهایش را به ما منتقل میکند.یکی از این شباهتها محل تحصیل آنهاست که دانشگاه محمدپنجم در رباط می باشد.

مراد کارش بررسی نقشه های ساختمانی است و بدون امضای او جواز ساخت صادر نمیشود. اهل رشوه و زدو بند نیست . به همین خاطر زندگی رو به راهی ندارد. ما از همان اوایل داستان متوجه روحیه و تفکر روشنفکری او میشویم:^^این حرفها به گوش مراد نمیرود که بچه نعمت خدا است و هر آن کس که دندان دهد نان دهد و به همین دلیل به حلیمه (زنش)گفته که برای جلوگیری از حاملگی از آی ،یو،دی استفاده کند ^^این طرز فکر درست نقطه مقابل زن او حلیمه است.زنی سنتی با تفکرات معمولی و آرزوهای زنانه :^^به معاونت میگن مرد !حقوقش از تو کمتره ،ولی یه خونه قشنگ با دوتاماشین داره بچه هاش به مدرسه فرانسوی ها میرن و بازنش برای گذراندن تعطیلات به رم می ره!توهم به من آی،یو،دی میدی و به زور هر دوهفته یکبار با هم بیرون شام میخوریم. اینم شد زندگی؟تعطیلات مون رو باید خونه مادرت بگذرونیم اسم اینومیذاری تفریح؟^^

مرادمعاونش حاج حمید را که زنش آنقدر از او تعریف میکندوزندگیش را به رخ او میکشد( بعدها در طول داستان اورا ح-ح میخواند)مردی رشوه گیر و اهل زدو بند،متظاهر و چاپلوس معرفی میکند.

مراد دائمابخاطر حسن انجام وظیفه و تعهد کاریش توسط حلیمه و مادرزنش مورد ملامت و نیش و کنایه قرار میگیرد.مادر زنش مرتب جلوی او از شخصی بنام سیدی لاربی اسم میبرد. این فرد وکیلی است که از راه زدو بند کردن با شرکتهای بیمه به نان و نوایی رسیده است . تمامی شخصیتها ح-ح،رئیس،حلیمه،مادرزنش و اطرافیان اورا به نوعی به گرفتن رشوه یا به قول خودشان انعطاف پذیر بودن تشویق می کنند.

این سرزنشها و فشارهای مختلف باعث ایجاد درگیری او با خود میگردد. و همانگونه که به جلو میرویم به ناهمگون بودن چالشها و تضادهای درونی که او دچارش شده بیشتر پی میبریم.او کم کم به درست بودن ازدواجش با حلیمه شک میکند. و در مراجعه ذهنی به گذشته اش میگوید:^^آیا واقعا عاشق او بودم ؟خجالتی بودن،خراب بودن اعصاب و جدی بودنم مانع از درک واقعیت بود.الان تازه میفهمم که بیشتر جسم او را میخواستم .^^

او عاشق دختر خاله اش (ناجیه)بوده ولی مادرش به او گفته که او خواهر رضاعی توست و مادرش به او شیر داده است که بعد متوجه میشویم ترفندی زنانه بوده تا هرگونه تلاش را در ازدواج آنها با یکدیگر در نطفه خفه کند. اما

ما،در ادامه داستان شاهد بازگشت مرادبسوی معشوقه سابقش ناجیه که حالا شوهر خود را ازدست داده هستیم . وبا هرچه بیشتر شدم اختلافش با حلیمه بیشتر به سوی ناجیه کشیده میشود. طوری که گاه شبها به خانه نمی آید.

    درگیریهای فکری او با خودش برای انجام عمل خلاف رشوه گرفتن با بیشتر شدن ترس او همراه است:^^بقیه چطور این کار را میکنند؟چه جراتی دارند؟چرا دست زدن به کاری که برای بقیه مثل آب خوردن است باعث وحشتم میشود و عرق سردی وجودم را میگیرد؟^^و پاسخ مخالفت درونی خود را از طرف دیگران و با توجیحات آنان میدهد:^^عباس میگوید:من خودم طرفدار قانون ،نظم و ترتیبم.ولی وقتی همه از راه های زیرزمینی رد میشن و مشکلات در راهروها حل میشه. اگر بخوای راه دیگری رو بری مثل این می مونه که بادست خودت، خودت را بندازی تو هچل. واسه مردم هم دیگه جا افتاده .تا کارشون جایی گیر میکنه . دنبال یه کانالی میگردن که مشکل شون رو حل کنه. رشوه دادن در واقع نوعی مالیات دادن است.همه باهاش کنار میآیندو کسانی مثل من که قصد مقاومت دارند مجبور میشوند در کنار گونه های در حال انقراض در مناطق حفاظت شده به سر ببرند.^^و دراینجا مثل کسی که بر او نهیب میزنند در جواب توجیحات چنین میگوید:^^من شخصا افتخار میکنم تادر این مناطق حفاظت شده زندگی کنم .^^اما بلافاصله شخصیت دیگری از درون او جوابش را میدهد:^^من تا کی می توانم به این افتخار ادامه دهم و با آن سر کنم؟آیا این افتخار هزینه تحصیل پسرم را میدهد ،هزینه درمان دخترم که مبتلا به آسم است تامین میکند.امکاناتی در اختیارم میگذارد تا خانواده جمع و جورم را گاهی به مسافرت و تفریح ببرم؟^^

این پارادوکس یا تضاد شخصیتی مراددرداستان وباشدتهای مختلف تا انجام عمل رشوه گرفتن او را رها نمی کند.

همان گونه که داستان به جلو میرود شخصیت روانی مراد نیز رو به وخامت می گذارد بطوری که بجای توجیحات دیگران صداهایی را بطور واضح میشنود. ندای انسانی و عدالت خواه و ندای شیطانی سرزنش ،که این ندااو را در رسیدن به مقصودش راهنمایی میکند:^^اگر ارباب رجوع هات رو به خونه دعوت نکنی تا بهشون خوش بگذره نمی تونی تو کارهات موفق بشی مثل روز روشنه .بعدش باید لباسهای بهتری تنت کنی..ظاهر آدم حرف اول را می زنه.باید در ملاءعام خیلی ظاهر بشی، گاهی تو رستوران غذا بخوری تا مردم ببینند که با آدمهای کله گنده ای نشست وبرخاست میکنی و برای مردم جابیفته   که تو حساب صنار سی شاهی نمیکنی.انعام زیادی رو به پیشخدمتها بده ،با این کار تو چشم مردم هم پولدارو هم دست و دلباز می شی . باید مسجد بری مثلا جمعه ها باید خودت رو مذهبی نشون بدی و خوب نقش بازی کنی . باید بدونی چطور مانور بدی و خودت رو از دست چیزهای به درد نخور مثل عذاب وجدان خلاص کنی.^^

این دوگانگی شخصیت او را با معشوقه اش ناجیه هم دچا سوءظن میکند:^^من دیگر نمی دونم که به ناجیه تمایل دارم . ناجیه ای که در این لحظه جلوم ایستاده یا نه ،اصلا تمایل به شخص خاصی ندارم و بطور مبهم همچین چیزی تو وجودمه ^^

هنگامی که او اقدام به گرفتن رشوه برای بار دوم میکند . به تنها کسی که اعتراف میکند ناجیه است (معشوقش) و تنها اوست که او را سرزنش میکند و از ادامه این کارباز میدارد :^^من متاسفم .ازت دارم ناامید می شم. چیزی که منو بهت علاقمند کرد پاکی و صداقتت بود ،به نظرم آدم خیلی محترمی می اومدی .راستی که آدمهای پاک کیمیا شدن . همین اخلاقت بود که دوست داشتم باهات زندگی کنم.متاسفم ..اشتباه کردم.^^

مراد تا زمانی که کاملارشوه گرفتن و قاطی این زدو بندها شدن را نپذیرفته و درواقع صداقت و پاکی خود را حفظ کرده است. دچار اضطراب میشودو حتی آثاری برروی بدنش بصورت لکه های سفید بروز میکند . او در مورد ترسش یا درواقع همان عذاب وجدانش به دکتر روانپزشک مراجعه می کند او (مراد) بیماریش را سندروم رشوه گیرهای تازه کار می نامد.امادکتر به او میگوید که بیش از حد احساساتی و کمرو است . و مراد در اینجا به عقده حقارت خود در دوران کودکی و نوجوانی اشاره میکند. که این کمرویی و نداشتن اعتمادبه نفس به هنگامی که مسئولیتی را بطور واحد به عهده دارد بهتر میشود:^^وقتی بچه اولم دنیا اومد یه ذره اعتمادبه نفس پیدا کردم . و بفهمی نفهمی مریضی ام بهتر شد. ^^احساس مهم بودن و اینکه بدانی وجودت برای دیگران ضروری است به تو قدرت میدهد تا به پیش بروی اما با هر حادثه ای که ریتم این روند را مختل کند دوباره به همان حال برمی گردد:^^وقتی دچار بحران میشوم این حالت خیلی بدتر می شه.^^   

دگرگونیهای ظاهری و درونی مراد او راهر چه بیشتر به ح-ح شبیه میکند او که در ابتدای داستان از روزنامه خواندن ح-ح انتقادمیکرد:^^چگونه او این همه وقت را صرف خواند این روزنامه های بی محتوا میکند.^^حالا خود به روزنامه خواندن روی می آورد:^^خوشبختانه چون هفته ای یه بار به مرکز فرهنگی فرانسه می رم با خواندن روزنامه و مجله های خارجی یه اطلاعاتی تو این زمینه کسب میکنم.^^

لکه های سفید که دکتر به او میگوید پیسی نادر یا یه نوع پس زدن .که کم کم تمامی بدن اورا می گیرد . در واقع آلوده شدن هر چه بیشتر مراد را به استفاده از این پولها نشان میدهد. ^^لکه های سفید دارن پشت دستام ، ساعد و پیشانی ام هم ظاهر می شن .دارم کم کم سفید می شم . مردم با نگرانی بهم نگاه میکنند و برام دلشون میسوزه . رنگ طبیعی پوستم رو دارم از دست میدم و علتش اینه که دارم پول حروم خرج میکنم. من تبدیل شدم به یه ماشین لباسشویی که کارش تمیز کردن پولهای کثیفه^^

او همه چیز را برای هرچه بیشتر آلوده شدنش می بیند حتی دکتری که او رابرای درمان بیماری پیسیش راهنمایی میکند:

^^احتمالا فکرو خیال زیاد می کنید.

-تقریبا

-بعدش به دکتر میگم که مدتی پیش یبوست داشتم.

-پس چرا زودتر نگفتید .دارم یه چیزهایی متوجه می شم.شما عوض این که مواد زائد رو دفع کنید تو بدنتون نگه میدارید. شمایه جورهایی ناراحتی وجدان دارید . باید استراحت کنید وورزش.

-فقط همین؟

-انعطاف پذیری تان رو هم بیشتر کنید.

واسه این کار کلاسهای شبانه هم هست؟

صبح تا شب و شب تا صبح .شرکت کن . بذار دنیا به روت بخنده.^^

در واقع او انعطاف پذیر گفتن دکتر را تشویقی برای رشوه گرفتن خود میبیند.

اوج تخیل نویسنده جایی ست که داستان را موجی جدید همراهی میکندتا از یکدستی و کسالت بدر آید. این همان جایی است که شخصیت شیزوفرن داستان یعنی مراد به اوج بیماری خود میرسدو دچار توهم میشود:^^میبینم که بین فرهنگ لغت وماشین تحریر قراضه سوراخی درست شده که مثل یه لوله عمودی می مونه،حروف از لوله که رد میشن ماشین تحریر اونهارو جمع میکندو به صورت کلمات و حتی جملات در میآره ..کلمات به ترتیب خاصی کنار هم قرار گرفتن تا جمله بسازن .لبخندی میزنم و ماشیت تحریر را به حال خود ش میگذارم تا داستانش را بنویسه.^^

خود کم بینی همراه با سوء ظن شدید،توهمات و هذیانها؛ همگی نشان از بیماری شیزوفرنی پارانوئید در مراد میدهند. :^^حلیمه رادروضعیتی تصور میکنم که از من جدا شده و برای همیشه از دست شوهر بی عرضه ای که نمی تواند سر افرازش کند خلاص شده.^^واز قول زنش می شنود که به بچه ها میگوید:^^پدرتون آدم بی مسئولیتی بود . اون ماروول کردو رفت بدنبال یه زن خرابی که حتما دواخورش کرده.همه چیزواز دست داده،کارش رو، مقام ومنزلتش رو.^^ومادرزنش را میبیند که بادامادهایش صحبت میکند. روش زندگی آنها مشخص و جا افتاده است:^^ساده ومفید ،فاسد والکی خوش،خودخواه وشنگول ..درنظر اونها من عددی حساب نمی شم .منوعضوی از این خانواده حساب نمیکنن.من یه آدم حقوق بگیر ضعیف الحالی ام که جگر این واون واسم کباب میشه و حتی تو گوشه ذهن اونها هم جایی ندارم.^^

حضور نویسنده را این بار به روشنی ازقول ناجیه تنها کسی که مانع مرادبرای رشوه گرفتن شد میشنویم و خیال خود را راحت کرده آب پاکی را بروی دستان خواننده میریزد:^^بی گناهی کافی نیست .حق به جانب آدم بودن هم کافی نیست . قانون هرگز تمام وکمال اجرا نمیشه . ماجرایی که تعریف کردی هیچ فایده ای نداره مگر این که پای رشوه خورها و رشوه دهنده ها را هم بکشه وسط.تو این قضیه توهم پات گیره.میتونستی اون پول روپس بدی وهرکسی روکه تو این مملکت بارشوه سروکار داره بکشی دادگاه . ولی برای این کار باید رستم زمان باشی ،کاریه نفر دونفر نیست ،باید.باید.ولی آدمهایی مثل ما دستشون به هیچ جا بند نیست و کاری از دستشون بر نمی آد.ما اون قدر زور نداریم تا بتونیم با این هیولای بی شاخ ودم و بی عاطفه در بیفتیم که می تونن قهقهه بزنن و مارا لگد کوب کنند وبه راهشان ادامه دهند.^^

در ادامه داستان باردیگر نویسنده در واگویه مرادبا خود ظاهر میشود:^^فعلامن درحال تصور دنیا در ذهن خود هستم تا بلکه بتونم تغیرش دهم.رویا یعنی موجودات و اشیاءناهماهنگ را کنارهم چیدن و با استفاده از آنهاداستانی را عادی یا غیر عادی سرهم کردن . من در واقع عقاید شوپنهاور را تکرار میکنم که میگفت:زندگی و رویا دو صفحه یک کتاب اند ،اگر به ترتیب کتاب را ورق بزنیم و بخوانیم میشود،زندگی و چنانچه بدون نظم بخوانیمش میشود رویا.^^

حادثه داستان نیززمانی به وقوع می پیوندد که مراد آخرین تلاشهای خودرا برای بیرون آمدن از مبلی که روی آن نشسته وفنرهای آن تو کمروباسنش فرورفته و نمیتواند بلند شود،میکند.در حقیقت این مبل و فنرهای آن ،سمبل زندگی راحت ودر عین حال دردآوری است که او خود را در‎آن گیرانداخته است .و هیچکس حتی پلیس(مجری قانون واجرای عدالت) هم به او کمک نمیکند. او قادر به صدازدن نیست حتی فریادش در گلو گیر میکند و هرچه بیشتر در مبل و فنرهای آن فرومیرود،تااینکه کاملا گیرمیافتد.و به دنبال آن کابوسهای خودکشی که به همراهی حلیمه و مادرش که برای او طناب می آوردند و ح-ح که چارپایه را محکم میکندورئیس اداره جای قلاب را نشانش میدهد و حلیمه مسئول لگد زدن به چارپایه است . همه وهمه به زیبایی تصاویر گوناگون از تحول و دگردیسی او رانشان میدهند. میتوان گفت مراد پاک وصادق در اینجا میمیرد. ویا در اثر تغییر ماهیت به هیولایی از قماش بدکاران تبدیل میشود:^^یه دفعه احساس خوشبختی میکنم ،حتی قیافه بچه هام رو فراموش میکنم.من از اونها فاصله گرفتم . مث یه غریبه ام . این اوضاع هم وحشتناکه هم جالب . دیگه عین خیالم نیست که میخواد چی بشه.^^

او درآخر به لکه های سفید روی صورتش اشاره و میگوید:^^خبری از لکه های سفید برروی صورتم نیست .فقط چند تایی روی دست هام دیده میشه.این لکه ها بعد از یه ضربه روحی شدید ظاهر شدن . حالا دیگه جلوی شدت این ضربه رو گرفتم.^^همانطورکه می بینید لکه ها دقیقا بر عکس عمل میکنند، یعنی ندای وجدان همان ضربه ای است که او جلو شدت آن را گرفته است .

درپایان داستان وقتی مرادبا کت شلوار امانتی شوهر ناجیه به اداره میرود .یکی از منشی ها به او میگوید:^^آقامرادچه بوی خوبی میدید!^^و همه از او استقبال میکنند و وقتی ح-ح از در وارد میشود و احوالپرسی میکند مرادبه شباهت خودشان اشاره میکند:^^اون هم مثل من بوی خوبی میده.^^

و سرانجام نویسنده به زیبایی ضربه آخر را بالبخند ح-ح به خواننده وارد میکند:^^به جمع ما خوش اومدی !^^

 

 منابع:

1-فساددرکازابلانکا-طاهربن جلون-ترجمه:محمدرضا قلیچ خانی انتشارات مروارید.

2-شیزوفرنی مینگ.ت.تسوانگ-ترجمه:مهشید یاسایی-انتشارات نشر مرکز 

 

Privious Photos